نقد مکتب فلسفی پراگماتیسم

kpmteam.com

از مسائل و شاید محورى ترین مسأله پراگماتیسم مسأله حقیقت و معناى آن و معیار حقیقى بودن است. آنچه وجه برجستگى پراگماتیسم است همین مسأله است که جاى بررسى دارد.

(قدما حقیقت را عبارت از مطابقت با واقع و نفس الامرى مى دانستند. مشکل قدما در این تعریف از حقیقت نبود (چرا که همه در آن همرأى بودند) در این بود که در انواع قضیه کدام یک جارى است؟ مثلاً در ریاضیات جارى نیست یا در تجربه جارى است ….

امروزه در خود تعریف مناقشه و رد و ایراد شده و مثلاً پراگماتیستها و پوزیتیویستها آن را نمى پذیرند.و پراگماتیستها مى گویند: حقیقت آن چیزى است که مفید فایده باشد. از دلایل رد این تعریف قدیمى توسط علماى امروزى غرب این است که:

1. این تعریف در باب ریاضیات جارى نیست چون ریاضیات در واقعیت مصداقى ندارد.

2.این تعریف در مورد قضایاى تاریخى نیز صدق نمى کند چون واقعیت تاریخى معدوم شده.

3. بعضى گفته اند: در امور تجربى هم نمى توانیم از حق سخن بگوییم این صور در ذهن عین آن در واقعیت نیست.

4. مسأله تکامل علوم نیز باعث شک در این ملاک شده ما مى بینیم که یک نظریه علمى در یک زمان صحیح است و در زمان بعد نادرست تلقى مى شود….معنى ندارد که هم آن نظریه مطابق با واقع بوده باشد و هم این نظریه;لذا پراگماتیستها گفتند: آن نظریه در زمان خود مفید بوده و این یکى در این زمان مفید است.)111 در باب این که چرا شمارى امروزه تعریف حقیقت را در نظر پیشینیان تغییر داده اند همان نمونه اشکالها بوده که حقیقت از معناى صدق صحیح بودن (مطابق با واقع بودن) به کارایى در عمل داشتن… دگرگون یافته است. اگر این تعریفهاى جدید را از حقیقت جدى بگیریم نتیجه اش به این جا مى انجامد که اصلاً آیا حقیقتى هست؟ در این جا اجمالى از آرایى را که در غرب به شک در توانایى درک و فهم حقیقت مى انجامد بیان مى کنیم و سپس به بررسى این مطلب مى پردازیم که آیا مى توان گفت حقیقتى هست یا خیر؟ (جمعى از دانشمندان معتقدند: قدرت قضاوت فکرى بشر فقط در حد (فنومن ها) یعنى ظواهر طبیعت و تعیین روابط آنهاست که قابل تجربه اند و تحقیق درباره کنه امور و ماوراء ظواهر طبیعت چه طبیعت و چه ماوراء طبیعت از دسترس قضاوت فکرى بشر خارج است.

1. حسیون معتقدند: در عقل جز آنچه به حس درآمده باشد چیزى موجود نیست و فلسفه چون مسائل وى از حدود ظواهر طبیعت بیرون است از حدود امکان بررسى بشر خارج است (فقط علوم طبیعى …واقعى اند).از حسیون اگوست کنت به این نظر قائل بود و از عقلیون کانت به آن معتقد شد.از نظر اگوست کنت در دوره سوم بشر پدیده ها را با علل واقعى و عقلى بررسى نمى کند بلکه فقط به تعیین روابط و مناسبات اشیاء محسوس مى پردازد.کانت نیز با این که به معانى فطرى ذاتى عقل قائل است منکر فلسفه است….

منکرین فلسفه از دو راه استدلال بر رد فلسفه مى کنند تا در واقع توانایى عقل را در ادراک حقیقت رد کنند:

1. از راه علم النفس: یعنى از راه این که مواد و عناصر اولیه ذهنى بشر براى حل آن مسائل وافى نیست زیرا عناصر اولیه ذهن بشر منحصر است به صور حسّیه و عقل کارى جز تصرّف در آن صور حسّیه نمى تواند انجام دهد.

2. از راه منطقى:هر نظریه و فرضیه اى که تحت آزمایش عملى در نیاید قابل اعتماد و اطمینان نیست و مسائل فلسفه تعقلى قابل آزمایش عملى نیست; زیرا مثلاً نمى توان آزمایش کرد که آیا وجود اصیل است یا ماهیت؟)112 شک در توانایى عقل در فهم و درک حقیقت شک در ادراکات دیگر از جمله شک در ادراک حسى را به دنبال دارد; از این روى در این جا جاى بحث هست که:

(آیا اصولاً حقیقتى هست؟ مسلماً همه این را مى پذیرند حتى شکاک حتى وقوع خطا دلیل بر این است که ما چیزهایى را به عنوان حقیقت مسلّم پذیرفته ایم و آنها براى ما معیار هستند; معیار تشخیص حقیقت از خطا از برخى بدیهیات مسلّم که بگذریم بقیه شناختها باید بررسى شود و وسیله شناخت حقیقى بودن چیزى منطق است.

3. آیا حقیقت موقت است یا دائمى؟ محققین در قدیم معتقد بودند که: حقایق دائمى اند.(همچون بوعلى در منطق شفا) دانشمندان جدید گمان کرده اند که: مقصود این بوده که موضوع یک فکر حقیقى و مطابق با واقع یک امر ثابت و جاویدان باشد و لذا ایراد کرده و گفته اند: قدما به دلیل این که به اصل تغییر در طبیعت توجه نداشته اند… پس باید با توجه به اصل تغییر در طبیعت گفت: حقایق موقت اند نه دائمى. متوجه نشده اند که حتى خود واقع هم در جایى موقتى است(ماده) و در جایى دائمى است (جریان حرکت…). امّا آیا مطابقت با واقع موقتى است یا دائمى؟ جواب این است که موقتى نیست چون اگر واقعیت متغیّر را در یک زمان خاص در نظر بگیریم علم به آن دائمى است; مثلاً تاریخ ساسانى ( که علم به آن تغییر نمى کند گرچه آن واقعیت متغیّرى بود) چون آنچه مقیّد به زمان است واقعیت خارجى است نه علم ما به آن یا علم ما به ریاضیات و طبیعیات… قدما که صحبت از دائمى بودن حقیقت مى کردند این نوع از دوام را مى گفتند: پس یک مفهوم ذهنى یا اصلاً حقیقت نیست و دروغ است و یا اگر حقیقى است همیشه حقیقى و مطابق با واقع است.

اما سه نکته هست:

1.این دائمى بودن حقیقت در مورد علوم حقیقى مثل فلسفه ریاضیات… است و علوم اعتبارى مثل علوم اجتماعى سیاسى چنین شرطى ندارند .

2. بحث دوام و موقت بودن حقایق مربوط به حقایق یقینى است نه حقایق احتمالى. علوم تجربى وابسته به تجارب گذشته اند و اگر تجارب جدید آن را رد کند باطل مى شوند. لذا موقتى اند.

3. ملاک توافق جمعى براى حقیقت و سایر ملاکها مى تواند موقتى باشد.)113 در منطق جدید معیار شناخت دگرسان شده و معیار عمل است:

(معیار شناخت; یعنى به چه دلیل و از کجا یک چیز شناخت حقیقى است و صحیح است و یک چیز غلط است. معیار شناخت در منطق ارسطویى(قیاس) خود شناخت یعنى براى این که بشناسیم یک شناخت حقیقى است دلیل مى خواهیم و آن دلیل هم دلیل مى خواهد و همین طور تا این که به شناختى مى رسیم که خود معیار است و آن بدیهیاتند. پس خود شناخت معیار شناخت است.

از زمان فرانسیس بیکن به این طرف منطق جدیدى مطرح شده و مى گوید: (در مقابل منطق ارسطو) معیار شناخت صحیح (تا حدودى شناخت است اما)درنهایت عمل است در عمل است که مى توان شناخت صحیح را از شناخت ناصحیح بازشناخت. پس تفاوت منطق ارسطویى (قیاس) و منطق جدید در اهمیت ندادن منطق قدیم به تجربه و اهمیت دادن منطق جدید به تجربه نیست چنانکه گفتیم در معیار شناخت است. گو این که ارسطو بسیار به تجربه بها مى داد. از زمان بیکن گفتند: شناخت نظرى و بدیهى نداریم. همه شناختها نظرى و نامعلوم اند و تنها راه این که شناخت صحیح را از غلط بشناسیم عمل است. لذا عمل از نظر معیار بودن ارزش فوق العاده یافت. امّا چگونه به این مطلب انجامید؟ آنها گفتند: براى صحت و سقم یک نظریه و اندیشه ابتدا استقراء است و با مشاهده یک تئورى به ذهن ماخطور مى کند آن گاه آن تئورى را در عمل امتحان مى کنیم و اگر در عمل خلاف آن از آب در نیامد آن را مى پذیریم و اگر در عمل امتحانش را خوب پس داد مى پذیریم. مثل راه هاى برطرف شدن ترافیک. مشکلى که این نظریه پیدا کرد در عقاید مذهبى بود. این که خدا هست روح هست… با این معیار جدید نمى توان صحیح بودن آن را سنجید پس آن را انکار مى کنیم; امّا با معیار قدیم مى توان آنها را پذیرفت; زیرا در نهایت با دلایلى آن را ثابت مى کنیم تا به بدیهیات مى رسیم.

عده اى در غرب منصفانه تر برخورد کردند و گفتند که: تنها معیار شناخت عمل است امّا آن جا که شناختهایى از نوع مذهبی…داریم چون نمى توانیم در عمل بفهمیم درست است یا نادرست مى گوییم (نمى دانیم) امّا آن عده گفتند دروغ است چون در عمل و امتحان آن ثابت نمى شود.)114 در واقع حق و نافع بودن دوتاست:

(علماء قدیم ما میان حق و نافع تفکیک مى کردند و مى گفتند: حق بودن یعنى مطابق با واقع بودن ـ فى حد ذاته ـ یک مسأله است و نافع و مفید بودن مسأله دیگرى است. حال این دو تلازم دارد یا نه بحث دیگرى است. ممکن است اندیشه اى غلط باشد ولى همان اندیشه غلط به حال بشر مفید باشد; مثلاً پدر بیمار پیرى پسرى جوان دارد به خارج براى تحصیل رفته اگر خبر فوت پسر را به پدر بگویند حقیقت است امّا مضر است. و اگر بگویند حال او خوب است مفید است امّا حقیقت نیست… اگر در مسائل کلى حق بودن و مفید بودن دو مسأله اند که از یکدیگر تفکیک نمى پذیرند امّا در مسائل جزئى حق بودن و مفید بودن منفک مى شوند چنانکه نجات دادن کسى مفید است و شاید حقیقت نباشد; مثلاً کسى را پادشاه شکنجه مى داد آن شخص به پادشاه ناسزا گفت. شاه اگر مى شنید حکم قتل او مسلّم بود پادشاه از وزیر خود پرسید او چه گفت وزیر گفت: والعافین عن الناس در حالى که حقیقت نبود اما مفید بود.)115 پل فولکیه بر پراگماتیسم انتقادهایش را این گونه بیان مى کند:

(بهترین تغبیر حقیقت در کشف تواناییهاى بالقوه آدمى و بالفعل ساختن آنهاست.

1. در این نظریه حقیقت فقط به وسیله الفاظ (موفقیت) و (مفید) تعریف شده است که مبهم بیان شده; چه این که موفقیت و مطلوب امیال یک راهزن چیزى است و مطلوب یک خیرخواه چیزى دیگر امّا این که کدام دسته از تمایلات را مى توان حقیقت دانست جوابى ندارد.

2. یک حکم قبل از این که درباره صحت آن بررسى و تحقیق کنیم و یا تصحیح کنیم یا حق است یا باطل مثلاً این که الآن در پکن باران مى آید قبل از تحقیق یا حق است یا باطل .

3. نظریه صلاح عملى رافع خود است زیرا قول این که هر حقیقتى مفید است مستلزم این است که حداقل یک قضیه مطلقاً حقیقى است و قول این که حقیقت نظرى و کلى وجود ندارد و تماماً حقایق علمى و شخصى اند. خود قضیه اى را پذیرفته که به عنوان حقیقت نظرى و کلى درآمده است.)116 اگر ملاک حقیقى بودن مفید بودن باشد در واقع به امرى غیر منطقى باور پیدا کرده ایم چون:

(اگر در مورد تصور مفید بودن و تصور نتیجه بخواهیم ببینیم که این مفید بودن و این نتایج در چه جهتى است مى بینیم براى این که دچار تسلسل نشویم باید این نتایج نسبت به امرى که خود فى نفسه خوب و خیر است سنجیده شود والا اگر چیزى را خوب بدانیم براى این که نتیجه آن خوب است همین طور… پس همان طور که ارسطو گفته بایستى در جایى توقف کرد. نظریه اى که در آن مرجع حقیقت و نتایج تصور دانسته شده است خوب مخرب خود است; زیرا باید هم این نتایج را شناخت و هم دانست که این نتایج خوب است و هم دانست لفظ خوب چه معنى مى دهد و به این نحو حکم راجع به نتایج به سه نحو مشتمل بر تصور حقیقت است وتعریف حقیقت به آن خلاف منطق است.)117 برادلى نیز بر اصالت عمل انتقادهایى دارد مى گوید:

(حتى اگر گفته هیوم را در عقل که چیزى بیش از خادم امیال نیست بپذیریم مذهب اصالت علم نادرست است; زیرا یکى از ژرف ترین امیال انسان متمدن حس کنجکاوى و آرزوى نیل به حقیت داشتن به قصد خود آن است.)118 استاد مطهرى در باب نظر پراگماتیسم درباره حقیقت مسأله را از این دید بررسى مى کند که آیا عمل را معیار حقیقت بدانیم صحیح است یا کلید حقیقت؟ (مسأله این که عمل کلید اندیشه است حرف درستى است اما معنایش این نیست که کلید منحصر است که معنایش این باشد (که عمل در همه جا معیار اندیشه است)… عده اى معتقدند که اصلاً معیار درستى و نادرستى اندیشه انسان فقط و فقط عمل است; مثلاً مى گویند: تو که مى گویى فلان کس رفیق خودش را آدم خوبى مى دانست بعد که با او سفر کرد عقیده اش عوض شد و گفت آدم بدى بوده مگر غیر از این است که تجربه و عمل به او ثابت کرد. پس با عمل است که انسان مى تواند اندیشه خود را محک بزند که درست است یا خیر.

ولى بسیارى از مسائل قابل محک نیست حال آن که حقیقت است و از هر حقیقتى براى انسان روشن تر; مثلاً دور محال است… اینها علم محض اند و قابل تجربه عملى شدن نیست. مارکسیسم بسیار بر عمل تاکید دارد اسلام تنها معیار براى صحت اندیشه را عمل نمى داند.

…آیا عمل کلید شناخت است؟ بله… (اخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئاً و جعل لکم السمع) دلیل آن است امّا منحصراً کلید شناخت نیست. عمل یعنى احساس یعنى استقراء و مشاهده مقدمه و مرحله آغازین شناخت است پس از آن باید ذهن به تفکر و تعقل بپردازد و اگر مثال بزنیم ساختمانى را که کلید اول آن عمل است واتاقهاى آن کلیدهاى دیگر هم دارد. در این جا هم راه هاى شناخت مختلف است.… عمده اشکالات بر منطق عمل:

الف. به فرض صحت معیار عمل(براى حقیقت) همیشه نمى توان از آن استفاده کرد. مثل دور محال است که اصلاً تحقق آن غیر ممکن است و نظرى صرف است .

ب. منطق عملى دست کم یک شناخت خود معیار و بدیهى را مى پذیرند وقتى یک چیز مثلاً قضیه آب درصد درجه جوش مى آید در عمل بسنجیم درستى آن معلوم مى شود امّا این که از کجا مى دانى که در تطابق فرضیه درست است مى گوید: بدیهى است. به عبارت دیگر این که (عمل معیار شناخت است) خود بدیهى است و شناخت خود معیار.

ج. د ر این گفته: (معیار عمل است) خود جزو منطق ارسطویى است. راسل مى گوید: (اگر شناخت درست باشد در عمل نتیجه مى دهد) صحیح است امّا نمى توان گفت:(اگر در عمل نتیجه داده شناخت درست است) چون درست است که (اگر این شىء گردو باشد گرد است) امّا غلط است (اگر این شىء گرد باشد گردوست).

راسل مى گوید: هرچه که در عمل نتیجه داد که صحیح نمى شود مثل فرضیه بطلمیوس که در عمل نتیجه مى داد ولى صحیح نبود پس نباید گفت: (فرضیه درست است چون که در عمل نتیجه داده است).چه بسا نظریات دیگرى هم در میان باشد که مطرح نشده و در عمل نتیجه بدهد از کجا معلوم که نباشد. چه این که زمین را مرکز و خورشید را به دور آن در گردش بدانیم و چه بالعکس در هر حال مى توان خسوف را پیش بینى کرد. مثال دیگر طب دیگر بر اساس عناصر چهارگانه و طبایع چهارگانه(رطوبت یبوست حرارت و برودت) بود و بیماریها مداوا مى شدند. حتى در برخى بیماریها مثل دیفترى معالجه قدیم بهتر است پس چنین نیست که اگر فرضیه اى در عمل نتیجه داده درست است اما اگر فرضیه درست بود در عمل نتیجه هم مى دهد البته عمومیت ندارد.

د. این گفته (عمل معیار اندیشه است) را باید بر مبناى خود اصالت عملى ها با عمل بسنجیم که چنین نیست و لذا رد مى شود.)119 استاد مطهرى در ادامه این بحث معیار عمل براى حقیقت را از نظر قرآن و نهج البلاغه بیان مى کند:

(نظر قرآن درباره تلازم (مفید) و (حقیقت) در امور کلى آیه اى در سوره مبارکه رعد است که مى فرماید: هرچه حقیقت است مفید هم هست. در آن جا قرآن مثلى مى زند(آیه 7سوره رعد)مى فرماید: هنگامى که باران مى آید و سیل جارى مى شود کف روى آب هم به تبع آن روان مى شود اما این آب است که مى ماند و به زمینها فرو مى رود و کف آب از بین مى رود و باطل هم چنین است نمى ماند و آنچه مفید است حق است که ماندگار است چنانکه آب در زمین مى ماند.)120 و نیز در این باب از نهج البلاغه و… مثال مى آورد:

(کسانى که موفقیت در عمل را ملاک حقانیت مى گیرند باید وقتى معاویه مثلاً بر على(ع) پیروز شد معاویه را بر حق بدانند چنانکه گفتند; اما على(ع) این گونه تفسیر مى کند: ایشان مى فرماید: شما طرفداران من(طرفداران حق با وجود وعده اى که قرآن بر نصرت مؤمنین داده) شکست خواهید خورد چون این جا مسأله حقانیت مکتب معاویه پیروز نشد بلکه مربوط به روحیه شما مى شود:(باجتماعهم على باطلهم و تفرّقکم عن حقّکم)(خطبه 24); شما در حق خودتان وحدت ندارید و آنها در باطلشان وحدت دارند شما اسماً دنبال مکتب على(ع) هستید و عملاً نیستید.

…مثال دیگر: مسیحى ها مى گویند: دین مسیحیت و دین اسلام را باید از ثمره اش شناخت ثمره و میوه اسلام عقب ماندگى است و کشورهاى مسیحى پیشرفته. جواب این در صورتى درست است که در کشورهاى اسلامى تمام اسلام پیاده شده باشد و در کشورهاى مسیحى نیز تمام مسیحیت. به قول شیخ عبده: در صورتى این درست است که میوه اى که داریم از اسلام باشد در حالى که چنین نیست و تا قرن ششم هجرى پیشرفت اسلام بود و بعد مسیحى ها با تماسهایى که با مسلمانان گرفتند پیشرفت کردند.)121 پاسخ پراگماتیستها درباره این اشکال که اگر ملاک حقیقت عمل باشد دزد هم کار خود را حق مى داند چون مفید براى اوست مى گویند: (علاوه بر نتایج مستقیم باید آثار واپسین را هم مدنظر داشت).

کنایه از این که دزدى گرچه به گونه مستقیم به حال دزد مفید است براى جامعه زیانبار است. منتقدان در جواب مى گویند: چقدر باید منتظر ماند تا دستاوردهاى آن دیده شود.

اشکال دیگر بر پراگماتیستها: آنچه به کار مى آید; یعنى چه؟ براى من؟ براى جامعه؟ براى انسانیت؟ ما به طرح و مبناى اخلاقى نیازمندیم تا بگوییم فلان عقیده خوب است یا بد. به کار مى آید مبهم است.پراگماتیسم:خوب همان است که به کار آید.

اشکال دیگر: اگرملاکِ بازشناخت خشنودى افراد باشد ممکن است شمارى از این عقیده که ماه از پنیر درست شده لذت ببرند حال آن که حقیقت ندارد.

به هر حال نقد گران و خرده گیران بر این باورند که اصالت عملى ها مسائل انسانى و واکنشها و احساسها را که بیش تر در چگونگى برداشت ما از اندیشه هاى گوناگون نهفته است با قدر و اعتبار خود اندیشه هاى مثبت مى سازند و در جواب پراگماتیستها هیچ ملاک دیگرى جز فایده دهى به انسان وجود ندارد.

در پایان یادآور مى شود بایسته است جهتهاى مثبت پراگماتیسم هم گفته شود; چه این که انکارناپذیر است که در فلسفه هاى حیات و عمل گزاره هاى درخورى وجود دارند که ما را از عرش به فرش مى آورند ما را متوجه حقایق تجربى مى کنند و از کارآمدى نظریه سخن به میان مى آورند .


منبع:www.tebyan.net